آنروز، روز عقدكنان دختر حاكم بود. حاكم براي دخترش مراسمي گرفته بود كه حد و حساب نداشت و اكثر صنف‌هاي شهر براي اين روز تداركات ديده بودند كه بيشتر آنها زيادي بود. يوسف و زهرا هم در اين مراسم حضور داشتند. يوسف با ديدن اين اوضاع طبق معمول شروع به نق زدن درباره اوضاع شهر مي‌كند و مي‌گويد كه: «مردم اين شهر گرسنگي و بدبختي و نداري مي‌كشند، ولي در يك روز كلي ولخرجي مي‌كنند».زري از يوسف مي خواهد كه باز شروع نكند و خودش را ناراحت نكند. 

يوسف منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

چگونه شرکت باربری و اتوبار ظرافت بار سایت نینجا مبارزان سایه حسن ملایی بهترین فلزیاب 09102191330 فلزیاب اورجینال09362131009 هک و امنیت khane ziba آشپزی